یه حکایت
یه روز یه آدمی که خیلی خدا ترس بوده و پیش خدا ارزش زیادی داشته و همیشه تو رازو نیاز بوده تو شهرشون سیل میاد طرف میره رو پشت بوم و از خدا کمک میخواد یه هو یه قایق که توش چند نفر بودن سر میرسه و میگه بیا بیا کمکت کنیم طرف نمیره میگه من خدارو دارم اون خودش کمکم میکنه خلاصه چند تا قایق و چنتا کمک میاد و میره اون بنده خدا قبول نمیکنه و میگه من خدا رو دارم اون خودش بهم کمک میکنه بالاخره سیل میاد بالا و اون آدم غرق میشه و میمیره وقتی میره اون دنیا شاکی میشه و میره پیش خدا میگه خدایا من مگه بنده خوب تو نبودم خدا میگه چرا بودی میگه پس چرا جوابم رو ندادی به کمکم نیومدی خدا میگه من چند تا قایق برات فرستادم من چند بار برات کمک فرستادم تو دست رد زدی اونا وسیله هایی بودن که من فرستادم تو نخواستی .
پس یادمون نره از خدا بخواه تا با وسیلش برات محیا کنه از ته دل بخواه ..............