تبليغاتX
شاید چرت و پرت شایدم ......
یک مشت حرف دوست داشتنی

یه کم مهربونی

نمی دونم دنیا عوض شده بود من خواب بودم یا زمین و آسمون به هم رسیده بودن  سوار تاکسی بودم  یه پسر بچه نوجوان  کنارم نشسته بود یه کم که رفتیم  خواست که پیاده بشه وقتی پیاده شددست کرد تو جیبش از پول خبری نبود وای اینجا بود که راننده داغ کنه بگه تو که پول نداری چرا سوار تاکسی میشی  پسره با اصطراب  دنبال پول میگشت که صدای راننده در اومد ولی بر عکس فکر من راننده با یه لحن مهربون گفت عزیزم پسرم اگه نیست بگو مشکلی نداره فدای سرت وای یعنی لذت از دنیا رو شاید میشه گفت تو کلام و لحن مهربون راننده حس کردم واقعا کاش بودید و می دیدید تعارف الکی نبود از روی عشق به هم نوع بود یه حس واقعی نه از اون تعارفاتی که ما تو روز صد بار میگیم قشنگ حس کردم وای واقعا لذت داشت

فردای اون روز دوباره وقتی تو همون مسیر سوار تاکسی شدم یه پیر مرد عقب نشسته بود که خیلی یواش یواش کار میکرد به قول دوستم اسلومیشن بود  خلاصه هر مسافری که سوار میشد اون میرفت پایین تا طرف سوار شه بعد دوباره سوار میشد آخه زود تر از اونا میخواست پیاده بشه  خلاصه هر دفعه سوارو پیاده شدن کلی وقت میگرفت تو همون حین راننده با یه لحن  اعتراز آمیز  هی غر میزدو میگفت نچ  ای بابا  تا اینکه آخرین باری که پیرمرد داشت پیاده میشد تا دوباره سوار شه راننده گفت شرمنده حاجی خیلی عزیت شدی منو ببخش که هی باعث رنجشت میشم راننده به خاطر ناراحتی پیره مرد  ناراحت بود نه به خاطر تلف شدن وقتش واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم این دو روز با خودم گفتم چی میشد همه همه جا با هم اینقدر مهربون باشن

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 2:12 توسط حمید |