تبليغاتX
شاید چرت و پرت شایدم ......
یک مشت حرف دوست داشتنی

کمکSos

یه کمک کنید آخه میخوام به یه بنده خدایی پیشنهاد ازدواج بدم ولی مورم تا بهش بگم روزی صد تا دختر سر کار میزارم بیستا پیرزن خفه میکنم هشتا زن بیوه شوهر میدم حالا یه نیم وجب دختر منو سر کار گذاشته روم نمیشه بهش بگم  امروز دیدمش بعد از کلی من  من کردن گفت اگه کاری ندارین من برم اخه دیرم شده شما هم هر وقت یادتون اومد بیایین شرکت و بهم بگین یا رو یه کاغذ بنویسید و یه جا بزارید که یادتون نره  با خودم گفتم خاک بر سرت حمید  جون من برام دعا کنید ...............

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت 0:54 توسط حمید |

برام دعا کنید

یه مدتی از محل کارم مینالیدم کلی ناشکری میکردم خدا زد پس کلمو کاری کرد که از اونجا برم البته شاید برم بهتر باشه چون میدنم بدتر نمیشه بهترم میشه اما وقتی به چشم رفتن نگاه میکنم خیلی دلم میگیره یاد تمام خاطرات خوب و بدش یاد دوستایی که ازشون دور میشم یاد یادگاری هام خیلی دلم گرفته خیلی برام دعا کنید خدا منو ببخشه و دوباره همین جارو بهم بده تا منم بگم غلط کردم و برگردم سر کارم با این که جای جدید موقعیت شغلی بهتری داره از مالی بگیر تا شخصیتی کلی پیشرف میکنم اما خیلی از علاقه هام رو از دست میدم خیلی از اتفاقات روز مره که داشتم میشه خاطره خیلی سخته خدا یا منو ببخش واقا خیلی بده ما قدر چیز هایی رو که داریم بعد از اینکه از دست میدیمشون میفهمیم
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت 0:40 توسط حمید |

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه بنده خدایی  یه وبلاگی درست کرده بود خیلی قشنگ بود امروز اومدم واسش نظر بدم اخه خداییش قشنگ بود ولی دیدم پاکش کرده نمیدونم چرا ولی حیف ........................

خودش هم میدونه کی رو میگم

 

نوشته شده در شنبه 26 آبان1386 ساعت 0:32 توسط حمید |

آزاده

تو این چند وقتی که دارم وبلاگ مینویسم با خیلی ها آشنا شدم نمیخوام اسم ببرم فقط از همشون ممنون که خیلی حال دادن و برام نظرات قشنگ و پر معنی گذاشتن همشون هم دارای یه وبلاگ بودن ولی این وسط این آزاده خانوم منو شرمنده رده کلی نظر داده و یه عالمه حرفهای قشنگ قشنگ زده ولی متاسفانه وبلاگ نداره که من برم و جواب نظرات قشنگشو بدم امید وارم ازاده جون یه وبلاگ قشنگ بر پا کنی تا من از خجالتت در بیام  خلاصه مهم نیست چقدر فقط همین رو بگم خودت و حرفات دوست داشتنی هستین

یه چند تا از حرف های قشنگ آزاده گل :

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

بابات برات پول در بیاره
بابای مردم رو برای پول در بیاری
بابات در بیاد تا پول در بیاری

اینم یه نظر برا عشق ...
عشق چنان است که هرچه بيشتر ارزاني داري سرشارتر ميشود و هرگاه که آنرا تنگ در مشت گيري آسانتر از کف ميدهي پروازش ده تا که پايدار بماند...

نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 0:40 توسط حمید |

اینم دیدگاه های مختلف از عشق

عشق مادر بزرگ :::

 قراره یه روزی از روزای زمستون من عمو حمید بشم یه بچه کوچولو بیادو کانون گرم خانوادگی مون رو گرم ترش کنه همه به تکاپو افتادیم از جمله مامانم که شروع کرده به بافتن بلوز های کاموایی با اون چشمای ضعیفش چنان با علاقه میبافه انگار دارن دنیا رو بهش میدن خودش میگه این کار عشق منه شاید بشه گفت دونه دونه از رج هایی که میبافه از روی عشقه شاید مادرم عشق رو اینجوری به نوه گلش هدیه میده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اینم چند تا سخن درباره ی عشق از چند تا آدم بزرگ :

 زندگی کردن بدون عشق مانند زندگی کردن در تاریکیست

 زن عشق می آفریند و عشق هم غم می آفریند پس .....

عشق شهپری است که خدا به انسان داده تا با آن به سوی او پرواز کند

عشق لذتی است که در نتیجه خوشبختی انسان به ما دست میدهد

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 و در آخر کلیم کاشانی میگه

 حسنی که به او عشق سرو کار ندارد ******مانند طبیبی است که بیمار ندارد

 ((منظور حسنی که مکتب نمیره نیست منظور حسن نیکه)) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 هر کسی از عشق یه برداشتی داره شما چی؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت 0:11 توسط حمید |

ممنون آزاده خانوم

واقعا ممنون  که نظر دادی اونم یکی نه هفصد تا  بابا من که شرمنده کردی  از این آدرس وبلاگت خیلی حال کردم یعنی رفتم تو فکر اونم کلی  خوب دلم برات بگه خیلی حرفای قشنگ زده بودی ولی یکیش جالب بود گفته بودی تو این دنیای مجازی دوست دخترای مجازی زیادی داری وچرا دخترا برا پسرا و پسرا برا دخترا نظر میدن  میدونی چرا چون اینجا کسی عاشق چشم وابرو نمیشه بیشر حرف دله تا اینکه دنبال این باشی که یه دوست پسر یا یه دوست دختر  خوشکل داشته باشی که به دوستات پز بدی البته رو ی سخنم با شما نیست به همه ادماست من خودم خیلی چش چرونم ولی اینجا دلم میبینه تا اینکه چشمم ببینه تازه یه دلیل دیگه هم که داره اینه که حرف جنس مخالف بهتر به دل آدم میشینه تا جنس موافق اخه این دوجنس مکمل هم هستن خوب بگذریم من خیلی چرت گفتم یه چیز هم بگم من درسته که اینجا یه خورده جدی هستم ولی باور کن کلی تو دنیای بیرون شر و شوخ هستم و اهل حال  یعنی یه زمانی کلی افسرده بودم ولی حالا گفتم دنیا میگذره چی بد چی خوب بدی هاشو مینویسم تا دلم آروم بگیره خوشی هاشم میخورم تا حالشو ببرم  تو هم همیشه شاد باش 

وای چه چرت و پرتی گفتم .........

اگه قلت قلوت دارم شرمنده آخه خیلی عجله ای شد نشد باز خونی کنم

یه پیشنهاد هم واسه آزاده خانوم دارم یه وبلاگ خوب و قشنگ درست کن و توش هرچی میخوای بنویس

نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 ساعت 0:7 توسط حمید |

معرفی یه کتاب باحال

یکی از دوستام یه کتاب بهم داده که خود باباش نویسندش بوده یا بهتر بگم جمع آوری کردش  من هم از روی اون یه چند تا مطلب تو وبلاگ میزارم خداییش جالبه البته یه نظر هایی هم میدم که از خودمه  اسم کتابشم  ((گل واژه های سخن)) هستش ونویسندشم  جناب آقای محمد رضا فریدونفر هستن که خداییش دستش درد نکنه
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 23:56 توسط حمید |

حسد

روزی بزی به خراک خر حسد ورزید رو به خر کرد و گفت :اگر ارباب از تو کار میکشد پایت را در سوراخی کن تا مجروح شود و مدتی استراحت کنی خر همچنین کرد. صاحب خر ناچار اورا پیش حکیم برد  حکیم برای معالجه ی پای خر خراک جگر بز تجویز کرد  صاحب خر هم به نا چار سر بز را ببرد و جگرش را به خر داد تا خر معالجه شود.
این هم از حسد عاقبت جالبی نداشت


روزی مردی مصری در بازار در حال خواندن قرآن بود که به کلمه ی حدید (آهن ) رسید برای انکه درست تلفظ کند آن را چند بار تکرار کرد مردی اروپایی و جهان گرد که از انجا میگذشت به او گفت ما سالها پیش حدید را کشف کردیم و از آن ابزارهای جنگی و صنعتی و کشاورزی ساختیم حال آنکه شما هنوز در پی تلفظ صحیح آنید
شاید راست گفته البته شاید نه حتما اخه ما هنوز درک نکردیم قرآن که ما دردست میگیریم جوهرو کاغذه اصل درک مطالب و فهم اونه که کلام خداست و مقدسه باید ازش استفاده کنیم نه اینکه فقط بخونیم بابا خدا خودش همه ی قرآن رو از حفظه بیایم عمل کنیم نه فقط بخونیم و حرف بزنیم

نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 23:52 توسط حمید |

یه کتاب خریدم خیلی جالبه توش پره حکایت و نصیحت و شعره خوراک منه که بشینم و بخونمش  اخه پر از مطالب کوتاه و خوندنیه  مثل :

مثل: دختران به دودسته تقسیم میشوند یک دسته زیبا هستند و زود ازدواج میکنن و دسته ی دوم به دانشگاه میروند ((نتیجه ی اخلاقی که نظر خودمه اینه که دختران دانشجو تو خانه مونده هستن  یا به قولی ترشیدن)) بابا شوخیه چرا ناراحت میشین بعد از اینهمه جدیت که تو وبلاگم بود یه کم هم شوخی بد نیست بماند که قراره از این کتاب تو وبلاگ خیلی استفاده کنم

نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386 ساعت 23:31 توسط حمید |

پیره زن

یه پیره زن تنها بعد از سالها تنهایی میمیره  و میره اون دنیا وقتی شب اول قبرش میشه خدا فرشته هاشو میفرسته تا از پیره زنه سوال جواب کنن برای اولین سوال میپرسن خدای تو کیست ؟ پیرزنه میگه خدای من کیست؟ فکر میکننین من نمیدونم خدای من کیه چطور میتونم خدایی که بین این همه بنده هاش منو فراموش نکرده رو فراموش کنم  حالا اینکه من تو تمام دنیا فقط همین یک خدا رو دارم  و اون تنها کس من بوده  فرشته ها وقتی این حرف را از پیرزن شنیدند دیگر هیچ نتوانستند بپرسند و رفتند
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386 ساعت 23:20 توسط حمید |