تبليغاتX
شاید چرت و پرت شایدم ......
یک مشت حرف دوست داشتنی

واقعا متاسفم

یه چیز که اعصابمو  خیلی بهم میریزه  اینه که یه عده خاصی که متاسفانه تعدادشون کم نیست میان تو قسمت نظرات و با چهار کلمه (((وبلاگت قشنگه به من هم سر بزن )))دنبال جمع کردن بازدید کننده هستن دوست عزیز قسمت نظرات واسه نظره واسه دوستیه واسه اینه که اگه من عیبی داشتم بهم بگی اگه کارم داری بگی نه اینکه دنبال پیدا کردن بازدید کننده باشی

منم بارها اینجور نظراتی دادم ولی از رو عجله بوده نه قسطی امیدوارم که دوستانی که واسه من اینجوری نظر گذاشتن از رو عجله نوشته باشن

من که تصمیم دارم به این جور بازدید کننده ها جواب ندم و به وبلاگشون سر نزنم

 

نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 0:44 توسط حمید |

به خدا اونا هم حق دارن

بابام امروز رو مغزم راه رفت اعصابم خورد خورد  شروع کرد به گیر دادن داشتم قاطی میزدم یه دفعه به خودم اومدم گفتم خره این بابا واسه تو زحمت ها کشیده تو خودت تا حالا سرش داد نزدی خداییش چند بار ازارش دادی چند بار بهش گیر دادی خداییش اونم پدره حق داری یه کم مزه ی رئیس بودن رو بکشه یه کم که اروم شدم شروع کردم به کارایی که گفته بود سرو سامون دادم بنده ی خدا دیگه هیچی نگفت اونم حق داره   من که بابام رو خیلی دوست دارم  نمیدونم شما ها چطور امید وارم همه با پدراشون خوشبخت بشن

برا پدارایی که رفتن و فقط یادشون واسه بچه هاشون مونده آرزوی آمرزش دارم

 

نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 0:30 توسط حمید |

دنبال یه مطلب جدید

خیلی وقته سرم شلوغه و مطالب جدید پیدا نمیکنم دلم هم نمیخواد تکراری بنویسم ولی بازم سعی میکنم دنبال مطلب جدید بگردم خداییش وبلاگ داشتنم سخته

 

نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 0:46 توسط حمید |

آنکه پرنده نیست نباید بر لبه پرتگاه آشیانه بسازد

یه جمله زیبا از یه روزنامه  محلی مشهد به نام غذا و خراسان که هیچ ربطی به موضوع روزنامه  نداشت ولی واقعا زیبا و پر معنی بود   

نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 0:41 توسط حمید |

بندگی رو با خدا هر روز تازه میکنم

پشت یه کامیون مثل بقیه ی کامیون ها یه حرف قشنگ نوشته بود :

(( بندگی رو با خدا هر روز تازه میکنم ))

 بارها این ترانه رو گوش کردم و گوش کردین ولی تا حالا بهش فکر کردین امشب وقتی دیر وقت اومدم خونه یه قسمت پیاده روی داشتم یهو چشمم به این حرف قشنگ افتاد  دلم کلی دنبال معنی این حرف گشت با خودم گفتم یعنی چه جوری شاید میشد هرروز صبح خدا رو دید و با صدای بلند بلند تر از اونی که فکرش رو میکنی  گفت خدا یا من از تو ممنونم من همیشه بنده ی تو هستم نه بخاطر داده هات و نه به خاطر نداده هات بخاطر بزرگیت بخاطر جلالت بخاطر مهربونیت من که خیلی بد بودم ولی تو به من خوبی نشون دادی خدایا بزرگتر از اونی هستی که من بخوام وصفت کنم خدایا منو بابت تمام بدی هایی که به تو و بنده هات کردم ببخش خدایا من با افتخار با قدرت تمام میگم بنده تو هستم و میمانم خدایا کاری کن که بندگی من به خاطر خدابودن تو باشد بخاطر تو فقط تو نه چیز دیگری . 

شاید این نعمت تازه کردن  بندگی رو خدا به ما داده باشه و آدمایی مثل من بخاطر خوابشون نمیتونن ازش لذت ببرن

نماز اون لذت تازه کردن بندگیه که با نماز صبح شروع میشه و................

 

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386 ساعت 1:31 توسط حمید |

فرصتها خیلی زود میرن ........

تا حالا چه قدر فرصت از دست دادی...... شده بعد از هر فرصتی که از دست دادی با خودت ناراحت زانوی غم بغل بگیری و کلی پشیمون بشی ولی چه فایده  چون پشیمونی دیگه سودی نداره فقط مغزت و داغ میکنه و اعصابت رو خورد ولی بجای این حرفا یه چیز میگم به این فکر کن یه فرصت رو به دلایل زیادی از دست میدی  یکی از دلایلش ترس از شکسته البته بزرگترین دلیلش ولی به این فکر نمیکنی که فرصتها هیچگاه شکست نداره  چون اگر هم به نتیجه نرسه یه تجربه بدست اوردی  که بدون اون فرصت هیچ وقت به دست نمیاوردیش  و این خودش کلی موفقیت در به دست اوردن فرصته یه حرف باحال از یه روانشناس باحالتر که اگه اشتباه نکنم انتنی رابینز گفته یه چیزی تو این مایه ها که: کارهایی  که از انها میترسی را انجام بده دلایل خیلی زیادی داره این حرف  یکی ترست  میریزه یکی اعتماد به نفس پیدا میکنی یکی هم تجربه بدست میاری  البته نه که بری از بیست طبقه خودت رو بندازی پایین .................
فرصتها رو از دست نده  بعضی فرصتها فقط یه دفعه میان و زود هم میرن بعد اون موقع میگی من شانس ندارم

نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 1:4 توسط حمید |

اگه اون مجنونه پس من .........

داشتم تو خیابون راه میرفتم که یه هو چشم افتاد به یه بنده خدا که داشت پاهاشو یکی درمیون میزاشت و یه جورایی کج و ماوج راه میرفت منم با خودم گفتم شاید طرف مجنون شده اخه میشناختمش بدون اینکه منو ببینه رفتم جلو تا یه کم به خول بازی هاش بخندم  وقتی نزدیک شدم .................
 با کمال تعجب دیدم که یه تعداد زیادی مورچه تو راهی که اون میرفته قرار داره اونم واسه اینکه مورچه ها رو له نکنه یکی در میون و کج کج راه میرفت اونوقت از خودم خجالت کشیدم  و با خودم فکر کردم اگه اون مجنونه پس من .........
محبت رو حتی از یک مورچه هم دریغ نکرد

نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت 11:22 توسط حمید |

برای تو

یه فلش زیبا فقط برای تو

گل سرخی برای تو

نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386 ساعت 0:21 توسط حمید |

یه روز واسه بابام

خداییش شد بلاخره روزی هم واسه اسطوره مقاومت گذاشتن امیدوارم روز پدر همیشه جاوید بمونه و پدرامون سربلند  من که بابام رو خیلی دوست دارم امیدوارم همیشه موفق باشه تمام زندگیمه

نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 0:24 توسط حمید |

واسه دل سوخته

من میخوام یه چند روزی نوشتن رو کنار بزارم ولی مگه میشه

خوب واسه دوست عزیزم که با نام مستعار دل سوخته برام نظر میزاره بگم اول امید وارم فقط اسمت دل سوخته باشه  نه اینکه واقعا دلت سوخته باشه

در باره این سوالت هم که پرسیدی:  حالا که شمام طعم زیبای عشق رو چشیدین میشه بگین دوستی بعد از چند سال میتونه به عشق تبدیل شه؟ یا اصلا چی کار کنیم که بتونیم کسی رو عاشق کنیم؟

میگم اگه منظورت از دوستی دوست داشتنه بگم دوستداشتن از عشق خیلی بالاتره همینجور که دکتر علی شریعتی میگه دوست داشتن از عشق برتر است  من این جمله رو قبول نداشتم ولی حالا دارم درکش میکنم البته نخواه که توضیحش بدم چون درکش برای خودم خیلی سخت بود واسه همین نمیتونم درست وصفش کنم 

درباره ی سوال دوم بگم تو واسه حرف زدن به پدر و مادر و اطرافیانت احتیاج داشتی تا بتونی حرف بزنی ولی اینم بگم اگه اونا سعی کنن به تو حرف زدن رو بیاموزن ولی تو نخوای هیچ وقت یاد نمیگیری حرف بزنی عشق و دوستداشتن هم همینجوریه اگه طرف مقابلت نخواد هیچ فایده ای نداره که بخوای اونو زورکی وبدون میل و رقبت خودش عاشق کنی   پس بزار که عشق خودش به وجود بیاد تو فقط بزرشو  بپاش

یه چندتا جمله از گارسیا مارکز مینویسم بد نیست بخونیشون :

اگر کسی تو را ان طور که میخواهی دوست ندارد به آن معنا نیست که تورا با تمام وجودش دوست ندارد

شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی وسپس فرد مناسب را به این ترتیب بهتر میتوانی شکر گذار باشی

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هرکس ممکن است عاشق لبخند تو شود

یه چیزم واسه حامد گلم فقط پریسا جون نخونش  حامد جان تو یه کمی یه کم ها خیلی کم ......... ولی هستی  نگو نه چرا دیگه هستی باز میگه نه بگو هستم بگو تا تو پست بعدیم بگم چی هستی  فعلا تو کفش  باش

نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت 1:44 توسط حمید |

واسه دوتا دوستام حامد و دلسوخته

نمیخواستم یه چند روزی دوباره به روز بشم  ولی مگه میشه نه نمیشه میخوام واسه دوتا ازدوستام یه یادداشت بذارم  دلسوخته و حامد گلم

اول دوستی که با اسم دلسوخته  واسم نظر گذاشته و گفته سلام شما که عشق رو احساس کردی میشه فرق بین شهوت با عشقو به منم بگی البته طوری که بفهمم!!

من میگم هیچکس واقعا کامل عشق رو احساس نمکنه چون عشق واقعی خداست و منو تو وخیلی های دیگه نمیتونیم به این راحتی عشق رو کاملا احساس کنیم

دوم ممکنه ذره ای عشق زمینی رو حس کنیم مثل عشق به جنس مخالف شایدم  یکی مثل جنس خودمون  من اینو احساس کردم عشق به جنس مخالفم اینو بهت بگم که من فیلسوف نیستم یا اهل منطق  اگر هم کسی با نظر من مخالفه یا میدونه که دارم اشتباه میگم  با کمال میل قبول میکنم ولی میخوام اول نظرمو بگم من میگم شهوت احساسیه  که از روی فشار  حس جنسی به ادم چه زن چه مرد وارد میشه شاید تا اینجا رو قبول داری  خوب با این هم مخالف نیستم که حس جنسی بده نه بر عکس عالی و فوق العاده است چون میشه گفت لذت زیادی داره ولی اگه به خواست خود ادم و ارادی نباشه هیچ فایده ای نداره (تا حالا جکوزی رفتی اب گرم خیلی لذت داره ولی اگه اون اب گرم تر بشه میسوزی و میخوای هرجور شده خودت رو خلاص کنی)وقتی با شهوت یکی رو بوس میکنی به خاطر اینه که میخوای فشار جنسیتو که خیلی ازارت میده رو خالی کنی و از احساس طرف مقابلت یادت میره و باعث رنجش اون میشی  (چون قانون لذت دوطرفه رو زیر پا میذاری)

ولی اگه این بوسه با علاقه و از روی دوست داشتن باشه هر دوطرف لذت میبرن

یه چیز دیگه هم بگم من قبل از اینکه با کسی که دوسش داشتم اشنا بشم جنس مخالف رو واسه همون شهوت میخواستم  ولی از موقعی که اونو پیدا کردم حاضر بودم یک سال شهوت رو بدم تا یک بار به اندازه ی یه پلک زدن تو چشاشم نگاه کنه  عشق یعنی این  شهوت لذت انی داره و به سرعت میگذره اما اون نگاه تا اخر عمر باهام میمونه و یادش یه دنیا لذته البته من که به اونی که میخواستم نرسیدم ولی اینو بگم هنوز بآ رزوی داشتن یکی مثل اون زندگی میکنم 

خوب بازم اگه خیلی پیچیده گفتم بگو تا یه کمی ساده تر بگم

ممنون میشم از دوستای گلم اگه کسی حرفی یا نظری داره بگه خداییش من انتقاد پذیرم  امتحانش مجانیه

خوب حالا حامد گلم
 حامد جان :

من حمیدم  بچه مشهد ولی اصلیتم یه شهرستان کوچیک اطراف مشهده خلاصه خراسانیم  وبر خلاف خیلی از خراسانی ها که خجالت میکشن بگن بچه خراسان هستن  من با افتخار میگم

خوب متولد یه ماه سرد زمستونم دی ما  شصدو سه 

یه ظاهر کوچولو دارم که به سنم نمیاد البته فکر نکنی چهل مردم

عاشق ادبیات وغزل هستم شعر نو هم میخونم البته نه حرفه ای

 حافظ  مولانا نیما فروغ و حسین پناهی و خیلی دیگه ازینا هستن که دوسشون دارم و شعراشونو میخونم  خلاصه خیلی هم قلت غلوط مینوسم میدونم دیگه ببخشید تازه نوشته هامو یه دور میخونم

بر عکس نوشته هام ادم شوخی هستمو با دنیای مجازیم فرق دارم  اخه اونجا ادما دورنگن منم باید بشم رنگ جماعت

  حرف دلمو با همه میگم شاید یه دلداری پیدا بشه

اون عکسی رو هم که گذاشتم تو وبلاگ عکس اندیه خواننده ست معلومه به قول پریسا  از این اهنگ های جیگولی گوش نمیدی

خوب دیگه چی بگم  حامد جون من مثلا میخواستم کوتاه بنویسم 


 

نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 ساعت 2:58 توسط حمید |

زود زود خوب نیست

خیلی دارم زود زود به روز میشم  درسته که همه ی این مطالب رو برای دل خودم مینویسم اما دوستانی پیدا کردم که همه گلن و دوست داشتنی وشاید مطالب من واسشون تکراری و کسل کننده بشه  از این به بعد  سعی میکنم یه کم با فاصله مطلب بنویسم  تا هم جزاب و هم اموزنده باشه

ممنونم از تمام دوستانم

نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت 3:0 توسط حمید |

حافظه من

چون یه کم سریع به روز میشم نوشته های قبلیم بایگانی میشن و میرن تو ارشیو خیلی دلم میخواد بازم اونارو بنویسم و دوباره  یادشون کنم مطالب زیادی دارم که بنویسم اما افسوس که حافظه ی خوبی ندارم و از یادم میرن تا جایی که بتونم یادداشت میکنم ولی افسوس خیلی هاش از یادم میره

 

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت 2:31 توسط حمید |

نعمت جونی

توی کمدم یه کارت پستال هستش که امضای چند تا دخترو پسر باذکر تاریخ توش حک شده  اونا داداشا و بچه های فامیلمون هستن که همه یه جورایی از ما بزرگترن اونا خیلی وقت پیش موقعی که دور هم جمع بودیم یه بازی واسه یادگاری کردن که بازنده ها مجبور شدن این کارت پستال ها رو بخرن و همه هم پشتشو امضا کردن تا یادگاری از جونیاشون باشه اونا ما رو که مثلا بچه بودیم بازی نمیدادن و مارو نخودی فرض میکردن  حالا اونا هرکدومشون واسه خودشون همسری دارن بعضیاشون بچه های مدرسه ای دارن یعنی راحتر بگم جونیشون تموم شده دیگه خیلی بزرگ شدن از یه جون هم بزرگتر بعضی وقتا موقعی که دور هم تو یک جمع فامیلی جمع میشیم میان با ما قاطی میشن تا یادی از جونیشون کرده باشن ماهم اونا رو بازی میدیم تا اگه یه روزی ماهم دیگه جون نبودیم یه جون مارو با خودش قاطی کنه و مارو یاده جونیمون بندازه

خداییش جونی نعمتیه که نباید مفت از دستش بدیم

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت 1:12 توسط حمید |