تبليغاتX
شاید چرت و پرت شایدم ......
یک مشت حرف دوست داشتنی
آزاده جون دوست دارم باوفا.....
+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 2:26  توسط حمید  | 

سلام آزاده عزيزم اكه يه روزي تو يا يكي از دوستان اومدين فيسبوك. منو با اسم Hamid asgari ميتونيد بيدا كنيد به جاي عكس خودمم يه عكس قورباغه خوشكل جيكر كذاشتم ,,,,,,,, دوست دارم 5تا
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 22:10  توسط حمید  | 

سلام آزاده عزيزم اكه يه روزي تو يا يكي از دوستان اومدين فيسبوك. منو با اسم Hamid asgari ميتونيد بيدا كنيد به جاي عكس خودمم يه عكس قورباغه خوشكل جيكر كذاشتم ,,,,,,,, دوست دارم 5تا
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 22:9  توسط حمید  | 

چند روز پیش گرگان بودم واسه یه کاری رفتم تا بندر گز تو راه چندتا ماهی فروش واستاده بودن تو اون آفتاب با جند تا ماهی نمیدونم ولی یه لحظه گفتم ببین این همه ماشین بیتفاوت از کنارشون رد میشن یکی هم خودم واقعا اینا تا شب چندتا ماهی میفروشن که بتونه کفاف هزینه زندگیشونو بده نمیدونم شاید کار دیگه ای هم داشته باشن ولی فکر کنم درامدشون باید خیلی کم باشه بیاین دعا کنیم که همشون تا شب تمام ماهییایی رو که میگیرن بفروشن  خدایا برکت بده به همون روزی کمی که دارن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 12:23  توسط حمید  | 

سلام بعد از کلی سیاه بودن حالا قالب وبلاگ رو عوض کردم چون صورتی دوست دارم صورتی گذاشتم اگه بده بگین عوض کنم البته نظرم بدین که جه قالبی بهتره...................
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 11:54  توسط حمید  | 

سلام  به دوستای گلم آزاده جون من بی معرفت نیستم توی که وبلاگتو باک کردی من نمیتونم بیام نظر بدم  البته شوخی کردم  ولی یه جایی بزار که بیام تا نگی نیومد  .

برای یه دوستم بگو  من متولد ۲۱دی ماه ۱۳۶۳ هستم . و بچه دار هم نشدم چون با شرمندگی از خانومم جدا شدم ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 15:6  توسط حمید  | 

یه دوست خوب دارم اسمش یه دوست آره به اسم یه دوست واسم یادگاری میزاره چندتا از یادگاریاشو میزارم تا بخونین حال میده ببخشید قشنگه....
##########################
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلا کفش نمی خوام
##########################
در زندگی آموختم آنچه امروز دارم ممکن است حسرت فردایم باشد".
من این را آموخته ام. با تمام وجودم. پس تلاش میکنم تا نهایت استفاده را از امروزم ببرم که به حسرت دچار نشوم فردا روزی که از دستش دادم.
##########################
دوستی مدتش مهم نیست ، دوامش مهمه
دوری و نزدیکیش مهم نیست ، یادش مهمه . . .
##########################
دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند ، و بعضی ها که لیاقت دیدن تو ندارند ، غرق شوند...
##########################
کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد
##########################
تموم شد قشنگ بود ها مرسی دوست گلم
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 14:57  توسط حمید  | 

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !

مرسی قشنگ بود من که حال کردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 14:56  توسط حمید  | 

سلام از همه دوستایی که اومدن و حرفای قشنگشونو واسم یادگاری گذاشتن ممنون شرمنده هم هستم که نتونستم هر کدومو شخصی جواب بدم یه سری مشکلات واسم پیش اومده که وقتمو گرفته ولی با کمک خدا و دعای شما حلش میکنم .

راستی یکی از دوستای گلم نوشته بود یه سری حرف داره که دوست داره تو وبلاگ من بزارش ولی بچه گونست واسه همین روش نمیشه . بهش بگم عزیزم هیچ وقت از بچگی نترس همه بچه بودن و هستن فقط به خاطر اینکه میخوان به ارزوهای بچگیشون برسن میگن بزرگ شدن تا کسی جلوشونو نگیره واسه کارایی که میخوان انجام بدن .نترس هر حرفی داری بگو  از لیسیدن بستنی تو خیابون تا رسیدن به یه زندگی خوب با دوتا بچه نانازی .هیچ وقت از حرفاو آرزوهات خجالت نکش اخه همه ما حرفای زیادی تو دلمون داریم و همینطور آرزوهای زیادی.......................

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 12:57  توسط حمید  | 

اینجا جاییست که دل خود را میگذارم که هر که آمد ببرد  هرکه هرکه از پیرو جوان آمد ببرد فقط اگر بد بود زمین نگذارد شاید لگد مال شود
 پس بیاور ولی زمین نگذار ......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 14:27  توسط حمید  | 

سلام يه سلام چرب و چيلي به تمام دوستان گلم دوباره يه مطلب جالب برام پيش اومد که ميخوام براتون تعريف کنم چند شب پيش دير وقت بودو هوا هم سرد اين هواي مشهد هم که مشخص نيست يه دفعه گرمه آتيشي ميشه ده دقيقه بعدش سرماي زمستون اگه تو مشهد باشين  ميفهمين چي ميگم خلاصه توخيابون منتظر ماشين بودم مثل ....داشتم از سرما ميلرزيدم که يه پير مرده بايه ماشين مدل بالا ازاونايي که ما پولشو نداريم بخريم نگه داشتو رفت تو يه مغازه بعد از چند دقيقه که اومد بيرون ديد دارم يخ ميکنم گفت من تا فلان جا ميرم بيا برسونمت گفتم بابا ايول البته تو دلم خلاصه سوارشديمو رفتيم به مقصد که رسيدم با خودم گفتم پول بدم ندم ناراحت نشه بگه مگه من مسافر کشم خلاصه دلو زدم به دريا و گفتم جسارتن چقدر تقديم کنم  اونم خيلي راحت گفت هرچه قدر دادي درسته  منم يه مبلغي دادمو بعد از تيکه پاره کردنه يه کم تعاروفو تشکر رفتم با خودم گفتم اين که احتياج نداشت چرا پول گرفت ولي بعدش گفتم شايد گرفته که به من ياد بده حساب حساب کاکا برادر شايدم ميخواسته بگه توقع بيجا نداشته باش يا شايدم گفته جوني الان مفتي  ماشين  سوار شي فردا  کارو تلاشو بيخيال ميشي همه جا دنباله مفته ميگردي خلاصه ياده اون روباه بي دستو پا که ميرفت ته مونده غذاي شيرو ميخورد افتادم اون شعري که تو کتاباي دبستان بود نميدونم الانم هست يا نه
خيلي حرف زدم دوستون دارم  ... 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 13:46  توسط حمید  | 

سلام 

اومدم با یه مشت چرت و پرت دیگه

اول سلام دوست جدید و خوبم هستی ممنون از اینکه کلی انتقاد کردی باور کن جدی میگم خیلی خوبه که اشکالاتمو بهم بگن آخه دوست واقعی عیب آدمو میگه تا برای رفعش کاری کنیم

حالا بگم اگه من از دوستم شاکیم که چرا رفته با اونی که من دوستش داشتم ازدواج کرده بگم اون دوست مرحم درد دلای من بود یکی از درد دلای من این بود که وقتی از مسافرت برگرده برم با دختره صحبت کنم آخه دختره رفته بود مسافرت  ولی قبل از اینکه من برم صحبت کنم اون رفته بود کار خودشو کرده بود دوم اینکه قبل از اینکه من برم خاستگاری با اینکه میدونست من دختره رو دوستش دارم رفته بود خاستگاری اگه به من میگفت ناراحت نمیشدم ولی ..........

در ضمن باید ببینیش تا بفهمی من چی میگم  الانم بعد از دوماه زندگی از هم جدا شدن اون پسره کسی رو دوست نداشت فقط میخواست بگه از من سرتره خوب باشه از من سرتری ولی چرا با احساسات آدما بازی کرد شاید نتونسته باشم قانعت کنم ولی باور کن بعد از ازدواجشون براشون آرزوی موفقیت کردم ( از ته دل )

در ضمن آره بچه مشهدم متولد ۶۳

از این بعد هم سعی میکنم وبلاکمو پر از جوک کنم خوبه یا چطوره برم قابشو عوض کنم جدی میگم فکر نکنی شوخی میکنم ولی بگم من دونبال مطالب آموزنده  و درد دلای خودمم برا همون شاید یکم غمگین باشه ولی سعی میکنم برم تو حال روحیه.

 بازم ممنون از حرفای قشنگت سپاس گذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 14:13  توسط حمید  | 

زشت و زیبا ولی آرزو بودن یادش بخیر

میخواستم دامپزشک بشم

میخواستم از مشهد برم خیلی دوست داشتم برم لاهیجان زندگی کنم

میخواستم با یه دختر که خیلی دوستش داشتم و دلم واقا براش قیلی بیلی میرفت ازدواج کنم

میخواستم .....................این خیلی خصوصیه ببخشید

خیلی چیزا میخواستم ولی به هیچ کدوم اونایی که بالا گفتم نرسیدم

ولی بازم دنیارو عشقه هنوز نفس دارم هنوزم کودکم و آرزوهای زیادی دارم  پس خنده رو عشقه ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 16:2  توسط حمید  | 

سلام به همه سلام به اونایی که اومدنو با اومدنشون وبلاگمو که خیلی وقته زمستونه بهار کردن مخصوصا آزاده گلم دوست مهربونو وفادارم که بر عکس من همیشه گله ممنون از همه آزاده عزیزم دلم برات تنگ شده دوباره یه وبلاگ راه بنداز به یاد اون قدیما یادش بخیر ..........
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 11:16  توسط حمید  | 

سلام به همه سلام به اونایی که اومدنو با اومدنشون وبلاگمو که خیلی وقته زمستونه بهار کردن مخصوصا آزاده گلم دوست مهربونو وفادارم که بر عکس من همیشه گله ممنون از همه آزاده عزیزم دلم برات تنگ شده دوباره یه وبلاگ راه بنداز به یاد اون قدیما یادش بخیر ..........
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 11:14  توسط حمید  | 

نمی دونم از کجا شروع کنم آخه خیلی وقته که ننوشتم شاید هم خیلی از دوستام دیگه نا امید باشنو نیان به من سر بزنن ولی بازم اومدم تا یه مطلب دیگه رو بنویسم امیدوارم بد نباشه ولی برایه اونایی میگم که چشاشونو رو حقیقت میبندن حقیقت دوست داشتن. نه ماه قبل دل و دینمو یه دختر برد طوری که دیگه چیزی برام با ارزش تر از اون نبود حتی وبلاگم حتی دخترایی که دوروبرم بودن خیلی چیزا که برام ارزش داشت با اومدن اون تو زندگیم بی ارزش شد چون فقط اونو میدیدم نه چیزه دیگه ای رو ولی اون به من بی محلی یا کم محلی میکرد با بهانه های کوچیک دعواهای بزرگ راه میانداخت تا  حدی پیش میرفت که من داشتم دیونه میشدم تا اینکه فهمیدم دلش با من نبوده و با یکی دیگس ...........

خیلی دوستش داشتم خیلی بیشتر از اونکه فکر کنین آره دوسش داشتم خیلی با تمام بدیهاش ساختم بدیهاش برام حکم مهربونی داشت چون دوسش داشتم  بد خلقی هاش حکم مهربونی داشت چون دوستش داشتم خار زبونشو تحمل میکردم برای دیدن گل سرخش (که هرگز ندیدم ) ......... همشو تحمل کردم آره چون دوسش داشتم ولی یه روز فهمیدم دلش واسه یکی دیگه میتپه عاشق یکی دیگس برا اون میمیره بد نبود نه باور کننین بد نبود  دوست داشتن خیلی لذت بخشه عاشقی لذت بخشه منم چون دوسش داشتم گفتم باشه من کور میشم لال میشم کر میشم خر میشم واسه اینکه تو به اونی که میخوای برسی ولی ..............

اره اون کسی که معشوقه من براش جون میداد اون کسی که معشوقه من در به درش بود و منو بخاطرش فروخت اونو حتی آدم حساب نمیکرد منم که از درد روزگار گذاشتمو رفتم اون به اصطلاح عشقشم محلش نمیگذاشت مونده بود تنها اومد دنبالم و منو تو آغوش گرفت شدم براش یه اسطوره میگفت منو ببخش  (بخشیدمش به حرمت اون علاقه ای که بهش داشتم )میگفت فراموشش کردم (ولی من دیگه باور نکردم) میگفت دوستت دارم (ولی ولی من دیگه دوسش ندارم  وجز برای نگهداشتن حرمت دوست داشتنش که نمیدونم راسته یا دروغ دلشو نمیشکنم  و.......................)

من درد کشیدم نمیتونم ببینم یکی مثل من درد بکشه من دوست داشتم ولی اون نه من میفهمیدمو درد میکشیدم

حالا بعد از مدتها اون دوست داره ولی من نه ولی نمیزارم بفهمه و درد بکشه چون خودم قربانیم قربانی درد بی مهری

دیگه هیچ احساسی نسبت بهش ندارم جز ترحم  یه خواهش دارم از اونی که این مطلب رو میخونه به کسی که دوستت داره خیانت نکن .............. دوست داشتن مقدسه .........

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 1:2  توسط حمید  | 

سلام میدونم شرمنده ام نکنید باور کنید گیر بودم وگرنه گرم ترین دلگرمیم همین وبلاگه با صحبت و درد دل با شما دوستان منو ببخشید شرمنده ام از دوستان گلم هم  که اینهمه نظر دادن و منو شرمنده کردن معذرت میخوام  از آزاده گلم از خاطره عزیز از پرستش نازنینم  و و و و .......... همه انایی که اومدن و منو شرمنده کردن معذرت میخوام  به زودی میام و از تک تکتون تو وبلاگتون تشکر میکنم ...............

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 11:24  توسط حمید  | 

نمی دونم دنیا عوض شده بود من خواب بودم یا زمین و آسمون به هم رسیده بودن  سوار تاکسی بودم  یه پسر بچه نوجوان  کنارم نشسته بود یه کم که رفتیم  خواست که پیاده بشه وقتی پیاده شددست کرد تو جیبش از پول خبری نبود وای اینجا بود که راننده داغ کنه بگه تو که پول نداری چرا سوار تاکسی میشی  پسره با اصطراب  دنبال پول میگشت که صدای راننده در اومد ولی بر عکس فکر من راننده با یه لحن مهربون گفت عزیزم پسرم اگه نیست بگو مشکلی نداره فدای سرت وای یعنی لذت از دنیا رو شاید میشه گفت تو کلام و لحن مهربون راننده حس کردم واقعا کاش بودید و می دیدید تعارف الکی نبود از روی عشق به هم نوع بود یه حس واقعی نه از اون تعارفاتی که ما تو روز صد بار میگیم قشنگ حس کردم وای واقعا لذت داشت

فردای اون روز دوباره وقتی تو همون مسیر سوار تاکسی شدم یه پیر مرد عقب نشسته بود که خیلی یواش یواش کار میکرد به قول دوستم اسلومیشن بود  خلاصه هر مسافری که سوار میشد اون میرفت پایین تا طرف سوار شه بعد دوباره سوار میشد آخه زود تر از اونا میخواست پیاده بشه  خلاصه هر دفعه سوارو پیاده شدن کلی وقت میگرفت تو همون حین راننده با یه لحن  اعتراز آمیز  هی غر میزدو میگفت نچ  ای بابا  تا اینکه آخرین باری که پیرمرد داشت پیاده میشد تا دوباره سوار شه راننده گفت شرمنده حاجی خیلی عزیت شدی منو ببخش که هی باعث رنجشت میشم راننده به خاطر ناراحتی پیره مرد  ناراحت بود نه به خاطر تلف شدن وقتش واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم این دو روز با خودم گفتم چی میشد همه همه جا با هم اینقدر مهربون باشن

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 2:12  توسط حمید  | 

شایان میگه فقط دوده
حسن میگه زندگی فقط نوشابه کوکا کولاست
رضا میگه زندگی فقط کارو پوله
 مرتضی میگه زندگی فقط ........ جونمه
امیر میگفت زندگی فقط ماشینه که بری طرقبه کل کل کنی لایی بکشی
حمید رضا میگفت زندگی زندگی فقط موهای فشنه
محمد میگفت زندگی فقط لباس مد روزه
خلاصه آخریش که بماند کی بود میگفت زندگی فقط خوردنو خواب و مردنه
بگذریم من خودم میگمن زندگی لبخنده با دلی شاد شایدم همه این حرفایی که بقیه دوستام میگن 
شما چی میگین
+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11:44  توسط حمید  | 

تو مطلب قبلیم گفتم که ما باید همه چیزرو از خدا بخواهیم نه از بنداش منظورم این نبود اگه پول میخوای خدا خودش شخصا بیاره بزاره تو حساب بانکیمون نه از خدا بخواه اونم با وسیله که همون مخلوقاتش هستن از آدم گرفته تا حیوانات برات میفرسته  یه حکایتی در این مورد شنیدم که بد نیست بگم البته یه کم سرو پا شکسته هستش چون دقیق یادم نمیاد ولی منظورش رو میرسونه حکایت از این قراره که یه روز ..........

یه روز یه آدمی که خیلی خدا ترس بوده و پیش خدا ارزش زیادی داشته و همیشه تو رازو نیاز بوده  تو شهرشون سیل میاد طرف میره رو پشت بوم  و از خدا کمک میخواد  یه هو  یه قایق که توش چند نفر بودن سر میرسه و میگه بیا بیا کمکت کنیم  طرف نمیره میگه من خدارو دارم اون خودش کمکم میکنه خلاصه چند تا قایق و چنتا کمک میاد و میره اون بنده خدا قبول نمیکنه و میگه من خدا رو دارم اون خودش بهم کمک میکنه  بالاخره سیل میاد بالا و اون آدم غرق میشه و  میمیره وقتی میره اون دنیا  شاکی میشه و میره پیش خدا میگه خدایا من مگه بنده خوب تو نبودم  خدا میگه چرا بودی میگه پس چرا جوابم رو ندادی به کمکم نیومدی خدا میگه من چند تا قایق برات فرستادم من چند بار برات کمک فرستادم تو دست رد زدی اونا وسیله هایی بودن که من فرستادم تو نخواستی .

پس یادمون نره از خدا بخواه تا با وسیلش برات محیا کنه از ته دل بخواه ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 1:35  توسط حمید  | 

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست
نمیدونم نظر شما در مورد این جمله چیه میدونید این جمله رو کجا شنیندم
یه بنده خدایی هست که یه جورایی میگن البته نمیخوام این لفظ رو دربارش بگم  خدایا منو ببخش اگه این حرف رو میزنم میگن دیوانست ولی با تمام دیوانگیش حرفی میزنه که منو کلی تکون داد  میدنید چرا بهش میگن دیوانه چون خیلی ساده و مظلومه وقتی هم راه میره با خودش میگه (( آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ))نمیدونم چی بگم وقتی ازش پرسیدم این جمله چیه که با خودت تکرار میکنی گفت آیه قرآنه سوره زمر آیه ی 35 یا 36 همین حدودا رفتم قرآن رو که باز کردم دیدم راست میگه یه جایی از این سوره همین رو گفته  من تفسیر گر نیستم ولی میدونید یه مصاحبه از بیژن بیرنگ خوندم که میگفت آدما از اطرافشون باید پیام های مختلف رو بگیرن و ازشون استفاده کنه اینم یه پیام بود که منو کلی راه انداخت باخودم خیلی فکر کردم که معنی این جمله چیه  بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که خدا اول و آخر همه چیزه یا بقول ما جوونا (جوانها) خدا انده شه یعنی آخرشه یعنی آخر همه نیاز ها آخر همه هستی آخر همه چیزی که ما به اون نیاز داریم تا بتونیم کامل بشیم  پس خدا برای بنده اش کافیه آره صد در صد اون کافیه به شرطی که من بخوام تو بخوای دیگه احتیاج به  بنده ها یا آفریده هاش نداریم  که خواسته هامون رو برامون فراهم کنن چون خودش همه چیز رو به ما میده البته به وسیله همین بنده هاش چون اونا واسته هایی هستن که خدا میفرسته اما اصل مطلب رو با ید از خودش بخواهیم ما باید بخواهیم خدا ما رو آزاد گذاشته پس تا نخواهیم چیزی به ما نمیده  فقط بخواه از ته قلب بخواه نه با زبون خالی .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 1:8  توسط حمید  | 

سلام به اونی که خودش خوب میدونه با اونیم که میگه نیا وبلاگم نظرم نده بعد از من جواب یه سوال میخواد خوب بابا خودت میگی نیا تو وبلاگم نظر هم نده پس من چه جوری میتونم جواب سوالت رو بدم

در ضمن آدرس وبلاگت رو دارم اگه خواستی بیام و جواب سوالت رو تو وبلاگت بدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:53  توسط حمید  | 

جاتون خالی یه چهار پنج روزی رفتم شهریار خونه خالم  یه سری هم به تهران زدم سرم بد جوری درد گرفت البته نه بخاطر اینکه به تهران سر زدم به خاطر دودو هوای آلوده تهران بابا این تهرانی ها خیلی مردن که تو این هوا طاقت میارن  حالا ترافیک و شلوغیش به کنار  بابا صد رحمت به مشد خودمون یعنی همون مشهد خودمون خلاصه هر کی منو میدید میگفت دیوانه همه عید اومدن تو گذاشتی عید تموم شه بعد اومدی همه هلوها تموم شد گفتم بابا من هلو خیلی دوست ندارم پوستش کرک داره فاز نمیده  دیدم خندیدن و گفتن از اون هلو ها نه از اون یکی های دیگه ........ گفتم  از سقف برو بالا من اصلا اهلش نیستم فکر بد نزنه به سرتون  حالا البته برای تنظیم مزاج بد نیست از هلو های تهران نیز یه گاز بزنیم ولی هر چی فکر کردم دیدم نه بابا همینجوری کلی حرفه پشت سرم  دیگه اگه گازم بزنم  سوژه میاد دستشون  خلاصه همون جور پاک برگشتم مشهد و به جون خودم هلو نخوردم چه درختی چه غیر درختی............

ولی خداییش خوش گذشت

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 1:31  توسط حمید  | 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی .

خداییش این حسین پناهی یه گوهر بود ولی ما قدرشو مثل خیلیهای دیگه وقتی مرد فهمیدیم میدونیین شاید صد بار این شعرشو خوندم البته طی سه سال تازه امروز فهمیدم اصل موضوع کجاست البته شایدم من گیراییم ضعیف بود 

کل موضوع این بوده که زندگی ارزشی نداره اینهمه میدویی اخرش که چی آخرش یه خاطره ازت میمونه که اونم  رو سنگ قبرت مینویسن  و بعد میری پس به فردا یعنی اون دنیا فکر کن توشه اون دنیارو جمع کن ................ و خیلی چیز های دیگه که تو همین چهار کلمه شعر هستش

یه بیت دیگه از شعراشو بنوسم که خیلی دوسش دارم

در ره عشق دهی هم سرو هم سامان را ******* چون به معشوغه رسی بی سرو بی سامانی

خدا رحمتش کنه .............

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 1:18  توسط حمید  | 

........... خوب کجابودیم اینجابودیم که دیگه از  افسردگی در اومدیم بابا مگه میخوام چند روز عمر کنیم که به خاطر جواب نه یه دختر کلی افسردگی بکشیم همون دوروز اول بسه

میدونین یه چیز میخواستم به اون دختری که میخواستمشبگم ولی گفتم ولش کن حالا که دیگه تموم شده دیگه چرا بیشتر کشش بدم البته پا رو حق نزاریم دختره از همه لحاظ طلا ببود  دیگه از قیافه من خوشش نیومده بود یه بحث جداست

خوب حرف من این وسط این بود که ببخشد البته یه کم منطقی قضاوت کنید  خوب بگم که میدونید معمولا چرا تو حیوانات نر ها یعنی آقایون قشنگ تر از ماده ها یعنی خانوما هستن  چون اونا با بالو پرشون یا با یالو کوپالشون همسر انتخاب میکنن طاووس با بالو پرش  وشیر با یالو کوپالش و قدرتش و همینطور حیوانات دیگه ولی ما انسان ها اینجوری نیستیم ما عقل داریم شعور داریم فهم درک معرفت قدرت انتخاب و خیلی چیز های دیگه که حیونات ندارن  پس جون هر کی دوست دارین بیایین اول حرف های هم رو گوش بدید بعد بگید نه حمید اگه دماغش کجه شاید دلش راست باشه  به دل راستش نگاه کن نه به دماغ کجش

(( البته نکته قابل توجه اینجاست که خداییش دماغم کج نیست و تازه شبیه برات پیت هم هستم ))

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 22:51  توسط حمید  | 

 سال جدید مبارک

من یه چند تا مشکل برام پیش اومد که نتونستم زود بیام ولی جون خودم سالی که نکوست از بهارش پیداست ما که اول سال بهمون خبر دادن یکی از اقوام نزدیک فوت کرده سفره هفت سین خونمون رو جمع کردیم  هنوز گرمی این خبر سرد نشده بود که گفتن حمید بیا کارت داریم منم باخوشحالی رفتم اخه اونی که دوستش داشتم رو برام خواستگاری کرده بودن البته قبل از اتفاق فوق  خوب بگذریم من هم باخوشحالی رفتم جلو بابام گفت حمید جون راستش گفته تو مثل برادرم میمونی  گفتم بابا شوخی نکن برو سر اصل مطلب گفت باور کن شوخیم کجابود ای بابا نمیدنم چرا این دخترا بعد از جواب رد میگن مثل برادرم میمونی بابا ولم کنییییییییییییییییییییییییییید

خوب بگذریم که یه چند تا مشکل کوچولو دیگه هم پیش اومد که مهم نیست ولی یکیشون جالبه که بهتون بگم  بد نیست دوستم که از اول از ماجرای علاقه من به اون خبر داشت و اینم بگم یه قومی دارن که باهاش تیریپ ازدواجه و خیلی وقتا باهم تلفنی صحبت میکنن و باهم بیرون میرن و غیره ........ براهم میمیرن و خوب بگذریم

میدونید وقتی بهش گفتم به من جواب رد داده چی گفت  (معمولا این جور دوستارو چیکار باید کرد )

گفت  حالا که به تو جواب رد داده من میرم خواستگاریش   اینجا تو مغزم یه بمب منفجر کردن البته خسارات مالی نداشت  ...................................

خوب دیگه اینم از سال جدید من 

ولی من که از این بادا نیستم که با این بیدا بلرزم البته نه از این بیدا نیستم که با این بادا بلرزم

سال خوشی داشته باشین منم دعاکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 10:5  توسط حمید  | 

نمی دونم چی بگم اخه نمیدونم مشکل اصلیت چیه ولی میدونم دلت واقعا سوختست البته فکر میکنم مثل خودم اونی رو که دوست داشتی خیلی راحت فراموشت کرده  یا شایدم یکی رو دوست داری و چشم و دلت دنبالشه ولی وقتی بهش میرسی این زبون لامذهب از کار میفته انگار که عمری نبوده و وجود نداشته شایدم باهش هستی و دل سوختگیت واسه اینه که خیلی دوسش داری و نمیخوای از دستش بدی   فکر نکنم از این سه مورد خارج باشه ولی بدون اول خدا رو داشته باش بعد این چیزایی رو که میگم خوب روش فکر کن اول اگه کسی رو داشتی و اون تورو فراموشت کرده بدون تو هم باید فراموشش کنی چون اون خودشو نشون داد تو یه مدت کوتاه نتونست به تو عشق بورزه بعد میخواد بیادو یه عمر بهت الکی بگه که دوست داره  نه نه اشتباه نکن خیلی راهت خودتو قانع کن اون ارزششو نداره چون اگه داشت تو رو فراموش نمیکرد خودتو دست کم نگیر  میدونی من بعد از اینکه اون من و ترک کرد وقتی تو خیابون دیدمش چی کاری کردم اره خیلی راحت چشم تو چشمش انداختم  و انگار یه آدم لاو بالی دیدم رومو خیلی راحت بر گردوندم و انگار اصلا اهمیت نداره برام راهمو کشیدم و رفتم نمیگم باید با مردم اینجوری باشی نه همیشه خاکی باش ولی با این گرگ ها بهتره مثل خودشون باشی  آره اینجوریاست  فقط قبول کن و باورت بشه که تو خیلی از اون سر تری   میدونی  گارسیا مار کز واسه ادمای این جوری چی گفته گفته

شاید خدا خاسته باشد که اول شخص نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب بهتر میتوانی شکر گذار باشی

خوب بگذریم  در مورد قسمت بعدی بگم شاید یکی رو دوست داشته باشی و  نتونی بهش بگی ولی اینو بدون فرصت ها خیلی زود از دست میرن نذار حروم بشن چون اگه بره و چیزی بهش نگی تا عمر داری قصه میخوری ولی اگه بگی  امکان داره اونم جوابش مثبت باشه  من ادم منطقی هستم شاید نه هم بگه ولی میدونی که حد اقل بهش گفتی و تا آخر عمر نمیزنی تو سرت که چرا .........

مطلب بعد هم اینه که شاید داریش و خیلی هم به هم عشق می ورزین ولی دلت از اون روزی میسوزه که از دستش بدی ولی اینو بگم اگه باهم خوشین سعی نکن اخلاقت عوض بشه چون اون تورو با این اخلاق خواسته  نو آوری خیلی خوبه تنوع خیلی عالیه  ولی بدون که اون تو رو همین جوری که هستی دوست داری نه جور دیگه هرچیزی اندازش خوبه  پس همین جوری بمون  یه چیز دیگه محبت بیش از حد طرف مقابل رو پر توقع میکنه که شاید این توقع اینقدر زیاد بشه که دیگه نتونی بهش پاسخ بدی پس محبت زیادتو بزار واسه موارد خاص

امید وارم تونسته باشم با این حرفای چ ر ت و پ ر ت م  کمکت کرده باشم امید وارم مشکلاتت زودتر بر طرف بشه اگه کمکی ازم بربیاد دریغ نمیکنم   موفق باشی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 1:21  توسط حمید  | 

 من  از خدام اینو میخوام سلامتی خودم و خانوادم بعد یه آبشار نعمت و یه بارون که بتونه منو سیراب کنه تا من بشم رودخونه کلی درخت و آبیاری کنم  کلی تشنه رو سیراب کنم بشم دریا کلی صیادو صید بدم و کلی قایقو به مقصد برسونم  خدایا نعمتمو افزون کن و دست دهنده بهم بده اونم در راه رضای خودت و خوشنودی خودت خدایا حسودی رو ازم بگیر خدایا مهربونی رو به من عطا کن خدایا دل پدر و مادرم رو ازم خوشنود کن  خدایا منو ببخش و بیامرض خدایا به من صبر بده صبر ایوب  خدایا .................

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 0:47  توسط حمید  | 

میگن امام حسن مجتبی کریم اهل بیته مادرم میگه بیاین امشب هرچی از خدا میخواین بگیرید ازامام حسن مجتبی بخواید خدا میده  میگه کم نخواهید چون خدا دلش میخواد بندش ازش زیاد طلب کنه میدونید یه روز تو یکی از سخنرانی های الهی قمیشه ای شنیدم که میگفت از خدا کم نخواهید همیشه زیاد تر از اون چیزی که لازم دارید بخواید چون تنها چیزی رو که نداره نیازه برا همین به نیاز شما پاسخ میده نیاز شما رو میگیره واین رو هم که همه میدونن اینه که خدا هر کاری ازش بر میاد هر کاری پس برا من هم دعاکنید برا خودتون هم دعا کنید و بدونید واسه خدا کاری نداره که گناه منو تورو ببخشه یا نیاز عاطفی مون رو بده یا مادی  خدا بخشنده و مهربونه  یادتون نره فقط بخواید 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 0:34  توسط حمید  | 

من معمولا چرت و پرت های خودمو مینویسم اما یکی از عزیز ترین دوستام  که فداش بشم خیلی مهربون و بامعرفته  این مطلب رو گذاشت که حیفم اومد نظارمش چون بر عکس مطالب من چرت نیست و واقعا قشنگه البته اسمشو نمیگم چون فکر کنم دوست نداره

***از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود.

سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری.

زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است.

اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند

از زمین می گذرد؛

زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛

و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت،

وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند.

اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود.

انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.

چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.


انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.

برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی.

و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.

رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود...***

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 0:37  توسط حمید  |