تبليغاتX
شاید چرت و پرت شایدم ......
یک مشت حرف دوست داشتنی

یه کم مهربونی

نمی دونم دنیا عوض شده بود من خواب بودم یا زمین و آسمون به هم رسیده بودن  سوار تاکسی بودم  یه پسر بچه نوجوان  کنارم نشسته بود یه کم که رفتیم  خواست که پیاده بشه وقتی پیاده شددست کرد تو جیبش از پول خبری نبود وای اینجا بود که راننده داغ کنه بگه تو که پول نداری چرا سوار تاکسی میشی  پسره با اصطراب  دنبال پول میگشت که صدای راننده در اومد ولی بر عکس فکر من راننده با یه لحن مهربون گفت عزیزم پسرم اگه نیست بگو مشکلی نداره فدای سرت وای یعنی لذت از دنیا رو شاید میشه گفت تو کلام و لحن مهربون راننده حس کردم واقعا کاش بودید و می دیدید تعارف الکی نبود از روی عشق به هم نوع بود یه حس واقعی نه از اون تعارفاتی که ما تو روز صد بار میگیم قشنگ حس کردم وای واقعا لذت داشت

فردای اون روز دوباره وقتی تو همون مسیر سوار تاکسی شدم یه پیر مرد عقب نشسته بود که خیلی یواش یواش کار میکرد به قول دوستم اسلومیشن بود  خلاصه هر مسافری که سوار میشد اون میرفت پایین تا طرف سوار شه بعد دوباره سوار میشد آخه زود تر از اونا میخواست پیاده بشه  خلاصه هر دفعه سوارو پیاده شدن کلی وقت میگرفت تو همون حین راننده با یه لحن  اعتراز آمیز  هی غر میزدو میگفت نچ  ای بابا  تا اینکه آخرین باری که پیرمرد داشت پیاده میشد تا دوباره سوار شه راننده گفت شرمنده حاجی خیلی عزیت شدی منو ببخش که هی باعث رنجشت میشم راننده به خاطر ناراحتی پیره مرد  ناراحت بود نه به خاطر تلف شدن وقتش واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم این دو روز با خودم گفتم چی میشد همه همه جا با هم اینقدر مهربون باشن

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 2:12 توسط حمید |

زندگی چیه ............؟؟؟

شایان میگه فقط دوده
حسن میگه زندگی فقط نوشابه کوکا کولاست
رضا میگه زندگی فقط کارو پوله
 مرتضی میگه زندگی فقط ........ جونمه
امیر میگفت زندگی فقط ماشینه که بری طرقبه کل کل کنی لایی بکشی
حمید رضا میگفت زندگی زندگی فقط موهای فشنه
محمد میگفت زندگی فقط لباس مد روزه
خلاصه آخریش که بماند کی بود میگفت زندگی فقط خوردنو خواب و مردنه
بگذریم من خودم میگمن زندگی لبخنده با دلی شاد شایدم همه این حرفایی که بقیه دوستام میگن 
شما چی میگین
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 11:44 توسط حمید |

یه حکایت

تو مطلب قبلیم گفتم که ما باید همه چیزرو از خدا بخواهیم نه از بنداش منظورم این نبود اگه پول میخوای خدا خودش شخصا بیاره بزاره تو حساب بانکیمون نه از خدا بخواه اونم با وسیله که همون مخلوقاتش هستن از آدم گرفته تا حیوانات برات میفرسته  یه حکایتی در این مورد شنیدم که بد نیست بگم البته یه کم سرو پا شکسته هستش چون دقیق یادم نمیاد ولی منظورش رو میرسونه حکایت از این قراره که یه روز ..........

یه روز یه آدمی که خیلی خدا ترس بوده و پیش خدا ارزش زیادی داشته و همیشه تو رازو نیاز بوده  تو شهرشون سیل میاد طرف میره رو پشت بوم  و از خدا کمک میخواد  یه هو  یه قایق که توش چند نفر بودن سر میرسه و میگه بیا بیا کمکت کنیم  طرف نمیره میگه من خدارو دارم اون خودش کمکم میکنه خلاصه چند تا قایق و چنتا کمک میاد و میره اون بنده خدا قبول نمیکنه و میگه من خدا رو دارم اون خودش بهم کمک میکنه  بالاخره سیل میاد بالا و اون آدم غرق میشه و  میمیره وقتی میره اون دنیا  شاکی میشه و میره پیش خدا میگه خدایا من مگه بنده خوب تو نبودم  خدا میگه چرا بودی میگه پس چرا جوابم رو ندادی به کمکم نیومدی خدا میگه من چند تا قایق برات فرستادم من چند بار برات کمک فرستادم تو دست رد زدی اونا وسیله هایی بودن که من فرستادم تو نخواستی .

پس یادمون نره از خدا بخواه تا با وسیلش برات محیا کنه از ته دل بخواه ..............

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت 1:35 توسط حمید |

یه کم فکر کنید ..........

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست
نمیدونم نظر شما در مورد این جمله چیه میدونید این جمله رو کجا شنیندم
یه بنده خدایی هست که یه جورایی میگن البته نمیخوام این لفظ رو دربارش بگم  خدایا منو ببخش اگه این حرف رو میزنم میگن دیوانست ولی با تمام دیوانگیش حرفی میزنه که منو کلی تکون داد  میدنید چرا بهش میگن دیوانه چون خیلی ساده و مظلومه وقتی هم راه میره با خودش میگه (( آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ))نمیدونم چی بگم وقتی ازش پرسیدم این جمله چیه که با خودت تکرار میکنی گفت آیه قرآنه سوره زمر آیه ی 35 یا 36 همین حدودا رفتم قرآن رو که باز کردم دیدم راست میگه یه جایی از این سوره همین رو گفته  من تفسیر گر نیستم ولی میدونید یه مصاحبه از بیژن بیرنگ خوندم که میگفت آدما از اطرافشون باید پیام های مختلف رو بگیرن و ازشون استفاده کنه اینم یه پیام بود که منو کلی راه انداخت باخودم خیلی فکر کردم که معنی این جمله چیه  بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که خدا اول و آخر همه چیزه یا بقول ما جوونا (جوانها) خدا انده شه یعنی آخرشه یعنی آخر همه نیاز ها آخر همه هستی آخر همه چیزی که ما به اون نیاز داریم تا بتونیم کامل بشیم  پس خدا برای بنده اش کافیه آره صد در صد اون کافیه به شرطی که من بخوام تو بخوای دیگه احتیاج به  بنده ها یا آفریده هاش نداریم  که خواسته هامون رو برامون فراهم کنن چون خودش همه چیز رو به ما میده البته به وسیله همین بنده هاش چون اونا واسته هایی هستن که خدا میفرسته اما اصل مطلب رو با ید از خودش بخواهیم ما باید بخواهیم خدا ما رو آزاد گذاشته پس تا نخواهیم چیزی به ما نمیده  فقط بخواه از ته قلب بخواه نه با زبون خالی .

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت 1:8 توسط حمید |

برای یه دوست

سلام به اونی که خودش خوب میدونه با اونیم که میگه نیا وبلاگم نظرم نده بعد از من جواب یه سوال میخواد خوب بابا خودت میگی نیا تو وبلاگم نظر هم نده پس من چه جوری میتونم جواب سوالت رو بدم

در ضمن آدرس وبلاگت رو دارم اگه خواستی بیام و جواب سوالت رو تو وبلاگت بدم

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 1:53 توسط حمید |

اینم از مسافرت ما

جاتون خالی یه چهار پنج روزی رفتم شهریار خونه خالم  یه سری هم به تهران زدم سرم بد جوری درد گرفت البته نه بخاطر اینکه به تهران سر زدم به خاطر دودو هوای آلوده تهران بابا این تهرانی ها خیلی مردن که تو این هوا طاقت میارن  حالا ترافیک و شلوغیش به کنار  بابا صد رحمت به مشد خودمون یعنی همون مشهد خودمون خلاصه هر کی منو میدید میگفت دیوانه همه عید اومدن تو گذاشتی عید تموم شه بعد اومدی همه هلوها تموم شد گفتم بابا من هلو خیلی دوست ندارم پوستش کرک داره فاز نمیده  دیدم خندیدن و گفتن از اون هلو ها نه از اون یکی های دیگه ........ گفتم  از سقف برو بالا من اصلا اهلش نیستم فکر بد نزنه به سرتون  حالا البته برای تنظیم مزاج بد نیست از هلو های تهران نیز یه گاز بزنیم ولی هر چی فکر کردم دیدم نه بابا همینجوری کلی حرفه پشت سرم  دیگه اگه گازم بزنم  سوژه میاد دستشون  خلاصه همون جور پاک برگشتم مشهد و به جون خودم هلو نخوردم چه درختی چه غیر درختی............

ولی خداییش خوش گذشت

نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 1:31 توسط حمید |

به یاد حسین پناهی

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی .

خداییش این حسین پناهی یه گوهر بود ولی ما قدرشو مثل خیلیهای دیگه وقتی مرد فهمیدیم میدونیین شاید صد بار این شعرشو خوندم البته طی سه سال تازه امروز فهمیدم اصل موضوع کجاست البته شایدم من گیراییم ضعیف بود 

کل موضوع این بوده که زندگی ارزشی نداره اینهمه میدویی اخرش که چی آخرش یه خاطره ازت میمونه که اونم  رو سنگ قبرت مینویسن  و بعد میری پس به فردا یعنی اون دنیا فکر کن توشه اون دنیارو جمع کن ................ و خیلی چیز های دیگه که تو همین چهار کلمه شعر هستش

یه بیت دیگه از شعراشو بنوسم که خیلی دوسش دارم

در ره عشق دهی هم سرو هم سامان را ******* چون به معشوغه رسی بی سرو بی سامانی

خدا رحمتش کنه .............

نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 1:18 توسط حمید |

ظاهر یا باطن

........... خوب کجابودیم اینجابودیم که دیگه از  افسردگی در اومدیم بابا مگه میخوام چند روز عمر کنیم که به خاطر جواب نه یه دختر کلی افسردگی بکشیم همون دوروز اول بسه

میدونین یه چیز میخواستم به اون دختری که میخواستمشبگم ولی گفتم ولش کن حالا که دیگه تموم شده دیگه چرا بیشتر کشش بدم البته پا رو حق نزاریم دختره از همه لحاظ طلا ببود  دیگه از قیافه من خوشش نیومده بود یه بحث جداست

خوب حرف من این وسط این بود که ببخشد البته یه کم منطقی قضاوت کنید  خوب بگم که میدونید معمولا چرا تو حیوانات نر ها یعنی آقایون قشنگ تر از ماده ها یعنی خانوما هستن  چون اونا با بالو پرشون یا با یالو کوپالشون همسر انتخاب میکنن طاووس با بالو پرش  وشیر با یالو کوپالش و قدرتش و همینطور حیوانات دیگه ولی ما انسان ها اینجوری نیستیم ما عقل داریم شعور داریم فهم درک معرفت قدرت انتخاب و خیلی چیز های دیگه که حیونات ندارن  پس جون هر کی دوست دارین بیایین اول حرف های هم رو گوش بدید بعد بگید نه حمید اگه دماغش کجه شاید دلش راست باشه  به دل راستش نگاه کن نه به دماغ کجش

(( البته نکته قابل توجه اینجاست که خداییش دماغم کج نیست و تازه شبیه برات پیت هم هستم ))

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387 ساعت 22:51 توسط حمید |

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 سال جدید مبارک

من یه چند تا مشکل برام پیش اومد که نتونستم زود بیام ولی جون خودم سالی که نکوست از بهارش پیداست ما که اول سال بهمون خبر دادن یکی از اقوام نزدیک فوت کرده سفره هفت سین خونمون رو جمع کردیم  هنوز گرمی این خبر سرد نشده بود که گفتن حمید بیا کارت داریم منم باخوشحالی رفتم اخه اونی که دوستش داشتم رو برام خواستگاری کرده بودن البته قبل از اتفاق فوق  خوب بگذریم من هم باخوشحالی رفتم جلو بابام گفت حمید جون راستش گفته تو مثل برادرم میمونی  گفتم بابا شوخی نکن برو سر اصل مطلب گفت باور کن شوخیم کجابود ای بابا نمیدنم چرا این دخترا بعد از جواب رد میگن مثل برادرم میمونی بابا ولم کنییییییییییییییییییییییییییید

خوب بگذریم که یه چند تا مشکل کوچولو دیگه هم پیش اومد که مهم نیست ولی یکیشون جالبه که بهتون بگم  بد نیست دوستم که از اول از ماجرای علاقه من به اون خبر داشت و اینم بگم یه قومی دارن که باهاش تیریپ ازدواجه و خیلی وقتا باهم تلفنی صحبت میکنن و باهم بیرون میرن و غیره ........ براهم میمیرن و خوب بگذریم

میدونید وقتی بهش گفتم به من جواب رد داده چی گفت  (معمولا این جور دوستارو چیکار باید کرد )

گفت  حالا که به تو جواب رد داده من میرم خواستگاریش   اینجا تو مغزم یه بمب منفجر کردن البته خسارات مالی نداشت  ...................................

خوب دیگه اینم از سال جدید من 

ولی من که از این بادا نیستم که با این بیدا بلرزم البته نه از این بیدا نیستم که با این بادا بلرزم

سال خوشی داشته باشین منم دعاکنید

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت 10:5 توسط حمید |

اینم واسه دل سوخته

نمی دونم چی بگم اخه نمیدونم مشکل اصلیت چیه ولی میدونم دلت واقعا سوختست البته فکر میکنم مثل خودم اونی رو که دوست داشتی خیلی راحت فراموشت کرده  یا شایدم یکی رو دوست داری و چشم و دلت دنبالشه ولی وقتی بهش میرسی این زبون لامذهب از کار میفته انگار که عمری نبوده و وجود نداشته شایدم باهش هستی و دل سوختگیت واسه اینه که خیلی دوسش داری و نمیخوای از دستش بدی   فکر نکنم از این سه مورد خارج باشه ولی بدون اول خدا رو داشته باش بعد این چیزایی رو که میگم خوب روش فکر کن اول اگه کسی رو داشتی و اون تورو فراموشت کرده بدون تو هم باید فراموشش کنی چون اون خودشو نشون داد تو یه مدت کوتاه نتونست به تو عشق بورزه بعد میخواد بیادو یه عمر بهت الکی بگه که دوست داره  نه نه اشتباه نکن خیلی راهت خودتو قانع کن اون ارزششو نداره چون اگه داشت تو رو فراموش نمیکرد خودتو دست کم نگیر  میدونی من بعد از اینکه اون من و ترک کرد وقتی تو خیابون دیدمش چی کاری کردم اره خیلی راحت چشم تو چشمش انداختم  و انگار یه آدم لاو بالی دیدم رومو خیلی راحت بر گردوندم و انگار اصلا اهمیت نداره برام راهمو کشیدم و رفتم نمیگم باید با مردم اینجوری باشی نه همیشه خاکی باش ولی با این گرگ ها بهتره مثل خودشون باشی  آره اینجوریاست  فقط قبول کن و باورت بشه که تو خیلی از اون سر تری   میدونی  گارسیا مار کز واسه ادمای این جوری چی گفته گفته

شاید خدا خاسته باشد که اول شخص نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب بهتر میتوانی شکر گذار باشی

خوب بگذریم  در مورد قسمت بعدی بگم شاید یکی رو دوست داشته باشی و  نتونی بهش بگی ولی اینو بدون فرصت ها خیلی زود از دست میرن نذار حروم بشن چون اگه بره و چیزی بهش نگی تا عمر داری قصه میخوری ولی اگه بگی  امکان داره اونم جوابش مثبت باشه  من ادم منطقی هستم شاید نه هم بگه ولی میدونی که حد اقل بهش گفتی و تا آخر عمر نمیزنی تو سرت که چرا .........

مطلب بعد هم اینه که شاید داریش و خیلی هم به هم عشق می ورزین ولی دلت از اون روزی میسوزه که از دستش بدی ولی اینو بگم اگه باهم خوشین سعی نکن اخلاقت عوض بشه چون اون تورو با این اخلاق خواسته  نو آوری خیلی خوبه تنوع خیلی عالیه  ولی بدون که اون تو رو همین جوری که هستی دوست داری نه جور دیگه هرچیزی اندازش خوبه  پس همین جوری بمون  یه چیز دیگه محبت بیش از حد طرف مقابل رو پر توقع میکنه که شاید این توقع اینقدر زیاد بشه که دیگه نتونی بهش پاسخ بدی پس محبت زیادتو بزار واسه موارد خاص

امید وارم تونسته باشم با این حرفای چ ر ت و پ ر ت م  کمکت کرده باشم امید وارم مشکلاتت زودتر بر طرف بشه اگه کمکی ازم بربیاد دریغ نمیکنم   موفق باشی .

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 1:21 توسط حمید |

میدونیین من چی مخوام ..........

 من  از خدام اینو میخوام سلامتی خودم و خانوادم بعد یه آبشار نعمت و یه بارون که بتونه منو سیراب کنه تا من بشم رودخونه کلی درخت و آبیاری کنم  کلی تشنه رو سیراب کنم بشم دریا کلی صیادو صید بدم و کلی قایقو به مقصد برسونم  خدایا نعمتمو افزون کن و دست دهنده بهم بده اونم در راه رضای خودت و خوشنودی خودت خدایا حسودی رو ازم بگیر خدایا مهربونی رو به من عطا کن خدایا دل پدر و مادرم رو ازم خوشنود کن  خدایا منو ببخش و بیامرض خدایا به من صبر بده صبر ایوب  خدایا .................

نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386 ساعت 0:47 توسط حمید |

دستاتو ببر بالا الان وقتشه ..........

میگن امام حسن مجتبی کریم اهل بیته مادرم میگه بیاین امشب هرچی از خدا میخواین بگیرید ازامام حسن مجتبی بخواید خدا میده  میگه کم نخواهید چون خدا دلش میخواد بندش ازش زیاد طلب کنه میدونید یه روز تو یکی از سخنرانی های الهی قمیشه ای شنیدم که میگفت از خدا کم نخواهید همیشه زیاد تر از اون چیزی که لازم دارید بخواید چون تنها چیزی رو که نداره نیازه برا همین به نیاز شما پاسخ میده نیاز شما رو میگیره واین رو هم که همه میدونن اینه که خدا هر کاری ازش بر میاد هر کاری پس برا من هم دعاکنید برا خودتون هم دعا کنید و بدونید واسه خدا کاری نداره که گناه منو تورو ببخشه یا نیاز عاطفی مون رو بده یا مادی  خدا بخشنده و مهربونه  یادتون نره فقط بخواید 

نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386 ساعت 0:34 توسط حمید |

واقعا قشنگه

من معمولا چرت و پرت های خودمو مینویسم اما یکی از عزیز ترین دوستام  که فداش بشم خیلی مهربون و بامعرفته  این مطلب رو گذاشت که حیفم اومد نظارمش چون بر عکس مطالب من چرت نیست و واقعا قشنگه البته اسمشو نمیگم چون فکر کنم دوست نداره

***از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود.

سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری.

زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است.

اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند

از زمین می گذرد؛

زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛

و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت،

وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند.

اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود.

انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.

چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.


انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.

برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی.

و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.

رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود...***

نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 0:37 توسط حمید |

کربلا و امام حسین

نمیدونم چی بگم خیلی دوست دارم برم کربلا آرزومه ولی میگن باید بطلبه یکی میگفت تو تو مشهدی سالی یک بار نمیری امام رضا سر بزنی بعد میخوای اینهمه راه بری کربلا  ولی نمیدونست که ( قربون امام رضا بشم )من دلم اون دور دورا گیره امام رضا رو که عشقست ولی بعضی مواقع دل آدما هم چیزی میخواد که به دست آوردنش سخته مثل همین که من خواستم  الانم میدونم خیلی کارا کردم که حالا حالا ها منو نمیطلبه  ولی میتونم که توفکرش بمونم و آرزوشو داشته باشم به قول برو بچ آرزو بر جوانان عیب نیست

 جون هرکی دوست دارین اگه این مطلب رو خوندین برام دعا کنید که برم کربلا  دعا کنید که امام حسین منو بطلبه

نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت 1:29 توسط حمید |

قدرت خدا

اینم یه عکس که چند ماه پیش گرفتم خیلی خودم حال کردم گله اندازه ناخونه شسته البته قبول دارم تاره اخه منم عکاس نیستم

 

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت 23:54 توسط حمید |

یه چرت و پرت دیگه

یکی بود یکی نبود  پس چه فایده یکی باشه یکی نباشه پس زین پس بگوییم یکی بود و یکی دیگه هم بود  غیر از خدا دوتا جون دیگه هم بودن که  یکیشون تو بودی و یکیشون من حالا من واسه تو میگم  یعنی من که نه دلم واست میگه  میگه لا مذهب تو که ازم بدت نمیاد تو که به قول عزیز جون برام قیمیش میاری  تو که به قول مامان  خیلی تیتیش هستی  تو که به قول بابا خود طلایی اونم 25 عیارش  اره 25 عیار چون تکی و هیچ طلایی به تو نمیرسه اینو میدونم و میدونی که ازم بدت نمیاد از ادا اتفارات معلومه که ازم خوشت میاد  اره تو حق داری شاید از خودم زیاد حال کردم  شایدم زیاده روی کردم  که گفتم ازم خوشت میاد  ولی قبول کن اگه خوشت نمیاد ولی بدتم نمیاد  خلاصه بگم بی معرفت نمیگم بیا لاو بتر کونیم  بیا نامه عاشقونه بنویسیم  نمیگم زنگ بزن و اس ام اس بده فقط یه نگاه یه نگاه کوچیک به چشام بنداز  تا شاید خیلی چیز هارو که نمیدونی با یه نگاه بفهمی و درک کنی هیچی ازت نمیخوام فقط یه نگاه یه نگاه عمیق که نا گفته های دلم رو که خیلی وقته نگهشون داشتم رو با یه نگاه  به تو بیان کنم  بهت نمیگم دوست دارم نه بخاطر کلاس گذاشتن و افه گذاشتن یا اینکه خودمو خیلی بزرگ میدونم نه فقط به این خاطره که  رابطه ما هنوز اونقدر قوی و مستحکم نیست که اصل زندگی و رابطه  یعنی دوست داشتن رو بهت بیان کنم  نمیخوام اول سلام دروغ باشه  شاید تو ندونی ولی خودم میدونم بهت علاقه مندم ولی هنوز اونقدر علاقم بالا نیست که بگم دوست دارم  ولی بدون ارزش دوست داشتن رو داری و دوست داشتنی هستی ولی بازم میگم را بطه مون هنوز اونقدر قوی نیست که بهت بگم عزیزم دوست دارم
   شنیدی میگن نگاه زاده علاقه است ..................... پس نگاهم کن

نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت 20:17 توسط حمید |

یه کمی زیاد قاطی زدم ولی راسته

وقتی به کسی کمک میکنی سعی کن بیمنت باشه
وقتی به کسی کمک میکنی توقع نداشته باش جواب تو با خوبی بده  
وقتی به کسی کمک میکنی سعی کن در راه رضای خدا باشه 
خلاصه به قول حافظ شیراز
غلام همت آن نازنینم که کار خیر بی روی و ریا کرد
شما ها همه صدها بار در باره این مطالب چیزایی شنیدید یا خوندید که خوبی کنید اما توقع نداشته باشید که بهتون خوبی بشه خلاصه در راه رضای حق کار کن بله درسته من هم ریا نباشه بعضی مواقع کارهای خوب خوب انجام میدم و توقعی ندارم البته الان اینجوریه قبلا یه جورایی بود که بعد از کلی تجربه های تلخو شیرین فهمیدم واقعا خدا خودش تلافی تمام کارهای خوبی که انجام دادی رو میده بارها شده به خیلی ها که طلب کمک کردن کمک کردم ولی جز بی انصافی و بی معرفتی ندیدم البته بودن کسایی که ارزششو داشتن و اگر باز هم بیان تا بتو نم بهشون کمک میکنم  خلاصه بگم دیروز از دست یه بنده خدایی که یه حالی بهش  داده بودم خیلی ناراحت بودم با خودم گفتم خدایا بیا اینم خوبی جالبه بدونین کاری ازش میخواستم که شغلش بود و براش کلی فایده داشت ولی طرف واسم انجام نداد با خودم گفتم خدایا اینم تلافی خوبیی بود که بهش کردم تا خرش از پل گذشت مارو خاک کف مغازش هم حساب نکرد یه دفعه به خودم اومدم و گفتم خدایا منو ببخش اخه یاد اون موقعی افتادم که برا چندرغاز پول مونده بودم پیش هر کی رفتم از اون که داشتو نداد تا اون که نداشتو وعده داد  همه منو سر دوندن گفتم خدایا من دیگه باشم به این جماعت بی معرفت که دوستیشون فقط تو خوشیه و شادی ولی موقع غم  همه فرارین کمک کنم  خلاصه تو همین فکر بودم که باخودم گفتم فقط یکی بوده  که غم رو ازم میگرفته و شادی رو واسه خودم میزاشته اونم خداست  گفتم خدایا خودت درست کن باور کنید چنان درست کرد که خودمم باورم نمیشد کسی که توقع نداشتم کسی که فکرشو نمیکردم این پولو داد و کار من راه افتاد بعد باخودم گفتم خدایا منو ببخش که مطلب دل و از هرکسی میخوام و تورو فراموش میکنم به همه ابراز گدایی میکنم ولی یادم میره که تنها کسی که از در خونش نمیتونیم دست خالی برگردیم تویی خدایا منو ببخش که آخر همه یاد تو می افتم در حالی که اول و آخرش تویی و باید از تو بخوام و برای تو بخوام
در آخر هم خدایا منو ببخش و کمک کن جز از تو  از هیچ کسی کمک نخوام

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386 ساعت 0:15 توسط حمید |

آواز خدا همیشه در گوش دل است ************************

***************************کو دل که دهد گوش به آواز خدا

نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386 ساعت 0:50 توسط حمید |

یه جورایی عمو شدم

آره کلی رو حالم الان  آخه واسه اولین بار عمو شدم نه از اون عمو هایی که سبیل میزارن و کفش قیصری میپوشن و کلی از خودشون حال میکنن میشن گنده لات محل نه از اون عموهای عمو از همون عمو ها که خیلی حال میده دیگه نمیدونم چی بگم کلی هیجان دارم خلاصه بعد از این که این همه چرت و پرت گفتم بگم که  عموشدیم اونم دوتا  یکی گل باقالی یکی شاه پسر  خلاصه اگه بخوام همین جوری چرت بگم ( اخه خیلی زوق کردم )  حالا حالا ها طول میکشه بسه دیگه ................... فقط میگم عمو شدم

نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386 ساعت 0:33 توسط حمید |

خاطرات و مرور اونا

هوس کردم تیریپ جواتی روی دوتا پاهام کنار یک جوب بشینم و برم تو فکر شایدم تو پارک روی یه صندلی نمیدونم شایدم تو چمنا خیلی بیشر فاز بده خلاصه پاهامو بگیرم تو بغلم و شروع کنم روزهای زندگیمو که رفته یکی یکی مرور کنم ببینم کی حال کردمو کی ضد حال خوردم خلاصه بگردم ببینم چه کارهایی رو باید میکردم و چه کارهایی رو نباید میکردم البته فرصتهای زیادی از دست دادم ولی نباید حسرت بخورم چون کاری درست نمیشه و خراب تر هم میشه به یاد اونایی بیفتم که عاشقشون بودم البته نه از این کلمه استفاده نمیکنم  (عاشق)اخه برداشت ها در مورد عشق و عاشقی مختلفه بگذریم بهتره بگم به یاد اون کسایی بیفتیم که دوستشون داشتیم و بهشون خیلی علاقه داشتیم ولی حالا به هر دلیلی که نمیخوام بگم بهشون ابراز علاقه نکردیمو یه دوستت دارم خوشک و خالی بهشون نگفتیم  تا اینکه تبدیل شدن به یک خاطره تلخ  یا اونایی که بهمون گفتن دوستمون دارن یا یه جورایی بهمون فهموندن که بابا من تورو میخوام دوست دارم ولی ما خودمون رو به اون راه زدیم و مثل ..... بهشون بی اعتنایی کردیم حتی حاضر به درکشون نشدیم  اره دلشون رو شکستیم  حالا پشیمون شدیم یا نه بماند دیگه این به وجدان آدم کار داره که اگه بیدار شده باشه .............خوب بگذریم و بیاییم به حال و آینده نگاه کنیم به پیش آمدهایی که قراره برامون درست بشه فکر کنیم یکم بیشر از قبل تا اگه آینده  اومدیمو خاطرات رو مرور کردیم بگیم آفرین به خودم که راه درست رو انتخاب کردم   و حسرت این روزهای از دست رفته رو نخوریم

{{{اینم بگم منظورم ازاین حرفها این نیست که کسی حسرت گذشته بخوره بلکه میگم تجربه  گذشته رو به کار بگیرید }}}

نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386 ساعت 0:1 توسط حمید |

کاشکی این کارو نمیکردی

یه دوست خوب که وبلاگش رو هم پاک کرده فکر اینجاشو نکرده که دوستی ما از همین وبلاگ ها بود وحیف بود که جرقه اصلی این دوستی رو از بین برد امید وارم دوباره با وبلاگی جدید حتی با یه مطلب هم که شده حتی بدون به روز رسانی  بیادو یاد اون وبلاگ قبلیشو زنده کنه

خاطره ها  خوبن اما معمولا یه خاطره از همه عزیز تره این رو هرگز فراموش نکنید

نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 1:12 توسط حمید |

اس ام اس یه دوست

یه دوستی برام یه اس ام اس فرستاد که دفعه اول که خوندم نفهمیدم ولی بعد از دو بار خوندن کلی باهاش حال کردم حیفم اومد اینجا ننویسم شما همبخونید کلی حال میکنید از وفا و بی وفایی میگه

***پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحر کردم .......

                                شبهای دگر که رفته از عمر در بستر دامن دیگران به سر کردم  ***

درسته میگن انسان جایزوالخطاست اما بعضی مواقع اشتباه ها خیلی سنگین تموم میشه مواظب تصمیماتی که در مورد دیگران میگیرید باشید مخصوصا در مورد اونایی که دوستشون دارید  که یه موقع خدای ناکرده با یه اشتباه کوچیک یه جدایی بزرگ رقم نزنید

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 0:56 توسط حمید |

کمکSos

یه کمک کنید آخه میخوام به یه بنده خدایی پیشنهاد ازدواج بدم ولی مورم تا بهش بگم روزی صد تا دختر سر کار میزارم بیستا پیرزن خفه میکنم هشتا زن بیوه شوهر میدم حالا یه نیم وجب دختر منو سر کار گذاشته روم نمیشه بهش بگم  امروز دیدمش بعد از کلی من  من کردن گفت اگه کاری ندارین من برم اخه دیرم شده شما هم هر وقت یادتون اومد بیایین شرکت و بهم بگین یا رو یه کاغذ بنویسید و یه جا بزارید که یادتون نره  با خودم گفتم خاک بر سرت حمید  جون من برام دعا کنید ...............

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت 0:54 توسط حمید |

برام دعا کنید

یه مدتی از محل کارم مینالیدم کلی ناشکری میکردم خدا زد پس کلمو کاری کرد که از اونجا برم البته شاید برم بهتر باشه چون میدنم بدتر نمیشه بهترم میشه اما وقتی به چشم رفتن نگاه میکنم خیلی دلم میگیره یاد تمام خاطرات خوب و بدش یاد دوستایی که ازشون دور میشم یاد یادگاری هام خیلی دلم گرفته خیلی برام دعا کنید خدا منو ببخشه و دوباره همین جارو بهم بده تا منم بگم غلط کردم و برگردم سر کارم با این که جای جدید موقعیت شغلی بهتری داره از مالی بگیر تا شخصیتی کلی پیشرف میکنم اما خیلی از علاقه هام رو از دست میدم خیلی از اتفاقات روز مره که داشتم میشه خاطره خیلی سخته خدا یا منو ببخش واقا خیلی بده ما قدر چیز هایی رو که داریم بعد از اینکه از دست میدیمشون میفهمیم
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت 0:40 توسط حمید |

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه بنده خدایی  یه وبلاگی درست کرده بود خیلی قشنگ بود امروز اومدم واسش نظر بدم اخه خداییش قشنگ بود ولی دیدم پاکش کرده نمیدونم چرا ولی حیف ........................

خودش هم میدونه کی رو میگم

 

نوشته شده در شنبه 26 آبان1386 ساعت 0:32 توسط حمید |

آزاده

تو این چند وقتی که دارم وبلاگ مینویسم با خیلی ها آشنا شدم نمیخوام اسم ببرم فقط از همشون ممنون که خیلی حال دادن و برام نظرات قشنگ و پر معنی گذاشتن همشون هم دارای یه وبلاگ بودن ولی این وسط این آزاده خانوم منو شرمنده رده کلی نظر داده و یه عالمه حرفهای قشنگ قشنگ زده ولی متاسفانه وبلاگ نداره که من برم و جواب نظرات قشنگشو بدم امید وارم ازاده جون یه وبلاگ قشنگ بر پا کنی تا من از خجالتت در بیام  خلاصه مهم نیست چقدر فقط همین رو بگم خودت و حرفات دوست داشتنی هستین

یه چند تا از حرف های قشنگ آزاده گل :

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

بابات برات پول در بیاره
بابای مردم رو برای پول در بیاری
بابات در بیاد تا پول در بیاری

اینم یه نظر برا عشق ...
عشق چنان است که هرچه بيشتر ارزاني داري سرشارتر ميشود و هرگاه که آنرا تنگ در مشت گيري آسانتر از کف ميدهي پروازش ده تا که پايدار بماند...

نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 0:40 توسط حمید |

اینم دیدگاه های مختلف از عشق

عشق مادر بزرگ :::

 قراره یه روزی از روزای زمستون من عمو حمید بشم یه بچه کوچولو بیادو کانون گرم خانوادگی مون رو گرم ترش کنه همه به تکاپو افتادیم از جمله مامانم که شروع کرده به بافتن بلوز های کاموایی با اون چشمای ضعیفش چنان با علاقه میبافه انگار دارن دنیا رو بهش میدن خودش میگه این کار عشق منه شاید بشه گفت دونه دونه از رج هایی که میبافه از روی عشقه شاید مادرم عشق رو اینجوری به نوه گلش هدیه میده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اینم چند تا سخن درباره ی عشق از چند تا آدم بزرگ :

 زندگی کردن بدون عشق مانند زندگی کردن در تاریکیست

 زن عشق می آفریند و عشق هم غم می آفریند پس .....

عشق شهپری است که خدا به انسان داده تا با آن به سوی او پرواز کند

عشق لذتی است که در نتیجه خوشبختی انسان به ما دست میدهد

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 و در آخر کلیم کاشانی میگه

 حسنی که به او عشق سرو کار ندارد ******مانند طبیبی است که بیمار ندارد

 ((منظور حسنی که مکتب نمیره نیست منظور حسن نیکه)) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 هر کسی از عشق یه برداشتی داره شما چی؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت 0:11 توسط حمید |

ممنون آزاده خانوم

واقعا ممنون  که نظر دادی اونم یکی نه هفصد تا  بابا من که شرمنده کردی  از این آدرس وبلاگت خیلی حال کردم یعنی رفتم تو فکر اونم کلی  خوب دلم برات بگه خیلی حرفای قشنگ زده بودی ولی یکیش جالب بود گفته بودی تو این دنیای مجازی دوست دخترای مجازی زیادی داری وچرا دخترا برا پسرا و پسرا برا دخترا نظر میدن  میدونی چرا چون اینجا کسی عاشق چشم وابرو نمیشه بیشر حرف دله تا اینکه دنبال این باشی که یه دوست پسر یا یه دوست دختر  خوشکل داشته باشی که به دوستات پز بدی البته رو ی سخنم با شما نیست به همه ادماست من خودم خیلی چش چرونم ولی اینجا دلم میبینه تا اینکه چشمم ببینه تازه یه دلیل دیگه هم که داره اینه که حرف جنس مخالف بهتر به دل آدم میشینه تا جنس موافق اخه این دوجنس مکمل هم هستن خوب بگذریم من خیلی چرت گفتم یه چیز هم بگم من درسته که اینجا یه خورده جدی هستم ولی باور کن کلی تو دنیای بیرون شر و شوخ هستم و اهل حال  یعنی یه زمانی کلی افسرده بودم ولی حالا گفتم دنیا میگذره چی بد چی خوب بدی هاشو مینویسم تا دلم آروم بگیره خوشی هاشم میخورم تا حالشو ببرم  تو هم همیشه شاد باش 

وای چه چرت و پرتی گفتم .........

اگه قلت قلوت دارم شرمنده آخه خیلی عجله ای شد نشد باز خونی کنم

یه پیشنهاد هم واسه آزاده خانوم دارم یه وبلاگ خوب و قشنگ درست کن و توش هرچی میخوای بنویس

نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 ساعت 0:7 توسط حمید |

معرفی یه کتاب باحال

یکی از دوستام یه کتاب بهم داده که خود باباش نویسندش بوده یا بهتر بگم جمع آوری کردش  من هم از روی اون یه چند تا مطلب تو وبلاگ میزارم خداییش جالبه البته یه نظر هایی هم میدم که از خودمه  اسم کتابشم  ((گل واژه های سخن)) هستش ونویسندشم  جناب آقای محمد رضا فریدونفر هستن که خداییش دستش درد نکنه
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 23:56 توسط حمید |

حسد

روزی بزی به خراک خر حسد ورزید رو به خر کرد و گفت :اگر ارباب از تو کار میکشد پایت را در سوراخی کن تا مجروح شود و مدتی استراحت کنی خر همچنین کرد. صاحب خر ناچار اورا پیش حکیم برد  حکیم برای معالجه ی پای خر خراک جگر بز تجویز کرد  صاحب خر هم به نا چار سر بز را ببرد و جگرش را به خر داد تا خر معالجه شود.
این هم از حسد عاقبت جالبی نداشت


روزی مردی مصری در بازار در حال خواندن قرآن بود که به کلمه ی حدید (آهن ) رسید برای انکه درست تلفظ کند آن را چند بار تکرار کرد مردی اروپایی و جهان گرد که از انجا میگذشت به او گفت ما سالها پیش حدید را کشف کردیم و از آن ابزارهای جنگی و صنعتی و کشاورزی ساختیم حال آنکه شما هنوز در پی تلفظ صحیح آنید
شاید راست گفته البته شاید نه حتما اخه ما هنوز درک نکردیم قرآن که ما دردست میگیریم جوهرو کاغذه اصل درک مطالب و فهم اونه که کلام خداست و مقدسه باید ازش استفاده کنیم نه اینکه فقط بخونیم بابا خدا خودش همه ی قرآن رو از حفظه بیایم عمل کنیم نه فقط بخونیم و حرف بزنیم

نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 23:52 توسط حمید |